در پاسخ به این سوال ادیبان و مححققان دلایل بسیاری را ذکر کرده اند که به نظر نگارنده بهترین وجامعترین دلیلی که برای آن آورده شده است "دو بعدی بودن شعر حافظ" است، چنانکه می تواند با همه ی انسان ها ارتباط برقرار کند زیرا وجود هر انسانی در بر گیرنده دو بعد است، از یک طرف وجودش خاکی، زمینی، پست و مادی است و از طرف دیگر دارای روحی است که وجود او را علوی، آسمانی و والا می گرداند .
شعر حافظ هر دو بعد وجود انسان را شامل می شود . او با ترکیب عشق زمینی و آسمانی زمینه ی این پیوند را فراهم کرده است.حافظ در دیوان خود یک انسان تمام عیار را نشان می دهد ،یک انسان طبیعی که به اقتضای وجودش یک روز می، می خورد ،توبه می شکند و عاشق و دلباخته ی معشوق زمینی می شود و روز دیگر توبه می کند ،ازمیخانه راهی مسجد می شود.در حالی که در مقابل حافظ، می توان دو شاعر را به عنوان نمونه ذکر کرد : یکی منوچهری است که شعرش همواره در می ومعشوق زمینی سیر می کند و هیچ گاه به معشوق آسمانی نمی پردازد. شاعری که در نقطه ی مقابل منوچهری قرار دارد مولانا است که حتی هر گاه سخن از شراب می گوید منظورش می الاهی است وعشق زمینی را نردبانی برای رسیدن به خدا و عشق آسمانی می داند.
در حالی که ،انسان یک جنیه ای بسیار کم پیدا می شود،کسی که در راه مستقیم جاده ی انسانیت یا به یک طرف جاده بیفتد و هر نوع الهه ای را انکار کند ویا آنطرف جاده برود و آنقدر مسیر عرفان را طی کتد که به فنای فی الله و بقاء بالله برسد.
اما حافظ در همان جاده ی مستقیم حرکت می کند یعنی گاه به آنسو و گاه به این سو کشیده می شود و شعرش در بر گیرنده ی هر دو بعد وجود آدمی است.به همین علت همه ی انسان ها می توانند با آن ارتباط برقرار کنند،یک بار مطهری شرحی بر شعر او می نویسد و یک بار در می خانه رمان نوشیدن شراب شعرش بر زبانها جاری می شود.
دلیل دیگری که به نظر بنده می رسد مبارزه ی همه جانبه ی حافظ با ریا کاری است.ایرانیان از همان بدو تولد بعد از فرا گرفتن زبان مادری یاد می گیرند که دروغ بگویند . نمی توانیم هیچ ایرانیی را زا این قاعده مستثنی کنیم .همین تعارفات ساده نیز خود نوعی دروغگویی است به عنوان نمونه مادر دلمان آرزو می کنیم : ای کاش همسایه مان که به خانه مان آمده زود تر برود تا به کارهایمان برسیم اما بر زبان می گوییم:شام می ماندید خوشحال می شدیم.آیا می توانیم برای این رفتار مان غیر از"دروغگویی " توجیح دیکری بیابیم؟!؟
بهترین تعریفی که می توانیم از ریا ارائه بدهیم "دروغ در عمل "است.ما در میان مردم برای دست یافتن به هر آرزویی اعم از مقام، محبوبیت ،شهرت و ...به گونه ای رفتار می کنیم که گویی خداوند بهتر و زاهد تر از ما خلق نکرده در حالی که خودمان واقفیم که اینگونه نیست.
حافظ شاعری است که بیشترین مبارزه را با ریا می کنددر سراسر دیوان او اشعار بسیاری را می توان یافت که ریا وریاکاران را به سخره کرفته و آنها را نقد می کند:
زاهدان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند
او حتی گاهی ریاکاری خودش را نیز در اشعارش نشان می دهد و از اینکه مردم را فریب داده است نیشخند تلخی می زند:
صراحی می کشم پنهان و مردم دفتر انگارند عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی گیرد
بنابران ما با خواندن شعر حافظ خرسند می شویم که یکی حرف دلمان زا زده است و آرزو می کنیم که موانع سنت های غلط را از پیش رو برداشته و در جامعه مان یک روز برای صداقتمان تشویق شویم!
در اوستا نیز از صدق و راستگویی بسیار سخن رفته است.این نشان می دهد که چندین هزار سال پیش اجداد ما دروغ گو یانی بودند که زرتشت در مبارزه با آنها در سراسر اوستا راستگویی را می ستاید. به نظر شما خداوند باید چند پیامبر برای ما بفرستد تا با جان خو در یابیم که :دروغ گو دشمن خداست.
نوشته شده توسط ز.رها در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 16:50 موضوع | لینک ثابت
گفته اند که شاملو در سرودنِِ اشعار خود از سه منبع الهام گرفته است: 1- قرآن 2- تاریخ بیهقی 3- دیوان حافظ . می توان گفت که هر کدام از این کتابها تاثیر بسزایی در اشعار شاملو برجای گذاشته است بگونه ایی که می توان ردپای هریک از این کتب را در قسمتی از اشعارش جست وجو کرد. در این مقاله سعی می شود به بررسی تاثیر قرآن و تاریخ بیهقی بپردازیم، چرا که تاثیر دیوان حافظ می تواند بقدری وسیع باشد که باید جداگانه مورد بررسی قرار گیرد.
همه ی کسانی که قرآن می خوانند یا حداقل یک بار در مجالس ختم به صدای عبد الباسط گوش داده اند متوجه موزون بودن آن شده اند بسیاری از آیات قرآنی دارای وزن و ریتم خاصی است که حتی گاهی با وزن های عروضی زبان عربی نیز قابل تطبیق می باشد اما آنچه که در این جا مطرح است علاوه بر وزن آن، قافیه مانندی است که در پایان همه ی آیات قرآن به چشم می خورد. به عنوان مثال سوره ی وضحی را با هم مرور می کنیم:
"والضحی، والیل اذا سجی ما، ودعک ربک و ما قلی، و اللاخره خیر لک من الاولی، فلسوف یعطیک ربک فترضی".
علاوه بر مضمون بسیار زیبای این سوره آنچه بیش از هر چیز گوش شنونده را می نوازد قافیه دار بودن آیات است چنانکه در پایان همه ی آیات حرف " آ " تکرار می شود. علاوه بر این موضوع کوتاهی و بلندیِ آیات هم جالب توجه است. همه ی آیات از تعداد مشخصی از کلمات تشکیل نشده است چنانکه آیه ی اول از یک کلمه و آیه ی بعدی از چهار کلمه تشکیل شده است در عین حال چیدمان کلمات به گونه ایست که کاملاً موزون به نظر می رسد.این جاست که می توان گفت اگر هر آیه ای از قرآن را یک مصرع در نظر بگیریم یک شعر سپید است. پس در نتیجه شاملو شعر سپیدش را از قرآن الهام گرفته است هم اینکه در پایان هر چند مصراع قافیه وجود دارد و چیدمان کلمات به گونه ای است که بدون نیاز به وزن های عروضی معمول در زبان پارسی ، شعرش گوشنواز است . شاملو در حیطه ی کشف وزنی که مخصو ص شعر سپید اوست بی گمان از قرآن الهام گرفته است . این موزون بودن قرآن سبب شده است که موسیقی دان ها بتوانند به راحتی آنرا با ساز همراه نموده و یک آهنگ زیبا تولید کنند مانند همان کاری که نامجو در آلبوم آخر خود انجام داده است (صرف نظر از این که این کا ر درست است و من ، شخصا این نوع کاری را قبول ندارم و در اینجا فقط به عنوان مثالی برای موزون بودن قرآن و قابلیت همراهی اش با موسیقی مطرح کردم)این قابلیت را بر فرض مثال در تورات و انجیل نمی بینیم.
به عنوان مثال به این شعر شاملو دقت کنید (البته لازم به ذکر است که شعر سپید وزنی ندارد و منظورم از وزن در این مقال آهنگین بودن آن است):
با دستها
زحیرت این صبح نا به جای
خشکیده بر دریچه ی خورشید چارتاق
چشمان بسته ام را
آزاد کردم از زنجیر های خواب
در این مورد هم آنچه بیش از هر چیز نمود دارد صدای " آ " است که در پایان هر مصرع به گوش می رسد، چنانکه حروف ی،ق،ب در کلمات جای و تاق و خواب چندان تلفظ نمی شود.این جاست که می توانیم این شعر را با آن آیات قرآن از نظر آهنگین بودن مقایسه کنیم و به شباهت های بسیار هر دو پی ببریم.چیدمان کلمات هم در هر دو بسیار مهم است. به نظرم قرآن برای آنکه جلوی هر گونه تحریف را بگیرد به گونه ای کلمات را کنار هم قرار داده است که با جابجایی یک کلمه با کلمه ی دیگرتغیر محسوسی به وجود می آید این را دقیقا در شعر شاملو هم می بینیم فرض کنید در این مصرع :
براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل
به جای کلمه ی "براستی" کلمه ی واقعاً را بکاربریم چقدر شعر بی روح و گوشخراش می شود در حالی که هر دو کلمه در بر گیرنده ی یک معنی است. در این مورد "س" در "براستی"با" صلت "و" قصیده" واج آرایی زیبایی را به وجود آورده است و آرکائیسم (کهنه گرایی) خاصی به مصراع داده است ،همچنین به شعر فخامتی مانند سبک خراسانی داده است. در بحث کهنه گرایی باید به تاثیر تاریخ بیهقی در آثار شاملو توجه کرد. او همواره در شعر هایش از کلماتی استفاده می کند که کاملا قدیمی و مربوط به زمان بیهقی است مانند همین کلمه ی براستی، یا کلماتی مانند غریو، صلابت، دهلیز، تالاب و هزاران کلمه ی دیگر که امروزه یا فراموش شده اند یا بسیار کم مورد استفاده قرار می گیرند و در آستانه ی فراموشی هستند. شاملو کلمات مترادف را از تاریخ بیهقی بدست می آورد مثلاً در مصرع ذکر شده، همان طور که گفته شد، به جای کلمه ی واقعاً که عربی است کلمه ی فارسی براستی را انتخاب می کند که زیبایی فوق العاده ایی به شعرش می دهد.
در واقع یک شاعر باید بتواند حوزه ی لغات مترادف خود را بالا ببرد و بداند که یک معنی می تواند از طریق چندین کلمه به مخاطب رسانده شود پس بهتر آن است که کلمه ایی را انتخاب کند که گوش نواز باشد.
به عنوان حسن ختام قسمتی از شعر" با چشم ها..." که از زیباترین اشعار شاملو است در اینجا می آوریم:
با چشم ها
زحیرت این صبح نابه جای
خشکیده بر دریچه ی خورشید چارتاق
برتارک سپیده ی این روز پا به زای،
دستان بسته ام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب
فریاد برکشیدم:
"- اینک
چراغ معجزه
مردم!
تشخیص نیم شب را از فجر
در چشم های کوردلی تان
سویی به جای اگر
مانده است آنقدر،
تا
از
کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمان شب
پرواز آفتاب را
با گوش های ناشنوایی تان
این طرفه بشنوید:
در نیم پرده ی شب
آواز آفتاب را!"
نوشته شده توسط ز.رها در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 21:50 موضوع | لینک ثابت
مهر تمام شد. اما امسال مهر دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران بزرگترین استاد خود را نداشت.منظورم همان استاد ارجمندی است که مستمعین آزاد کلاسش از دانشجویانش بیشتر بود.دکتر شفیعی کدکنی. استاد به آمریکا رفت و ما را ازلطف وجود و حضورش بی نصیب کرد. بی شک بزرگترین ادیب حال حاضر ایران دکتر شفیعی است. نظرات ارزشمند ایشان درباره ی حافظ، مولانا ، عطار و دیگر شاعران پارسی گوی بی نظیر است . در اینجا تنها می توانم یکی از خاطرات کلاسشان را بگویم و از خدا بخواهم که زودتر برگردند.

کلاس های ایشان سال هاست که در روز های سه شنبه بر گزار می شدو حتی در تابستان هم به دانشکده ی خلوت ادبیات می آمدند و دانشجویان را از اطلاعات سرشار و بی نظیر خود بهره مند می کردند. یکی از همین کلاس هایشان که نزدیک روز عید غدیر بود ،بنا بر رسم معمول ایرانیان ،یکی از سادات کلاس شکلات آورده بودند و روی میز استاد گذاشته بودند که هر زمان ایشان اجازه دادند بین حاضرین پخش کنند.استاد بعد از آنکه ساعتی تدریس کردند چشمشان به شکلات های روی میز افتاد و خودشان شروع به پخش آن در کلاس کردند خیلی از افراد کلاس اصرار کردند که استاد اجازه بدهند بچه های کلاس پخش کنند تا ایشان به زحمت نیوفتند اما استاد قبول نکردند.
آنقدر روح بزرگی داشتند که اصلا آن را زحمت نمی دانستند. از قدیم گفتند درخت هر چقدر پر بارتر سرش افتاده تر .( قابل توجه برخی از اساتید که اگر واجب نبود جواب سلام آدم را هم نمی دهند)
ای کاش به همین زودی ها دوباره توفیق یابم و بتوانم سر کلاس هایشان در دانشکده ادبیات حاضر شوم.ای کاش.
نوشته شده توسط ز.رها در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 21:41 موضوع | لینک ثابت
به عنوان یک بیننده که از دیدن یک اثر هنری زیبا لذت می برد، پس از دیدن فیلم زیبای استاد بهرام بیضایی بر آن شدم که آنچه از این فیلم فهمیدم و به نظرم جالب بود را بنویسم.و شاید توانسته باشم که دریچه هایی از این فیلم را به روی دیدگان مخاطب بگشایم .امیدوارم از نظر استاد این جسارت من بخشودنی باشد.
در سکانس اول فیلم تصویر خانه ها وکاخ های مجلل بر روی آیینه ی ساختمان های مقابل مشاهده می شود. آیینه مانند خیال است، تصویر آن واقعی نیست و با واقعیت که در بیرون آیینه است متفاوت است. بنابر این تمام کاخ ها و خانه های زیبا در تهران خیالی است. هم از این جهت که تعداد آنها کم است که مانند وهم و خیالی بیش نیست و در ضمن خیالی بودن آنها از این نظر است که غیر قابل دسترس برای اکثر ساکنان تهرانی است. خانه هایی که شاید قشر کمی از جامعه توانایی دست یابی به آن را داشته باشند. اما وقتی بازیگر وارد خانه های فقیرانه پایین شهر می شود خانه ها در دسترس است و اینجاست که انگار از خیال و وهم بیرون آمده جامعه ی واقعی به صورت بارز وظاهر بر بیننده آشکار می شود،واقعیت تهران همین است حتی اگر به وسط شهر بیاییم و خانه ها ظاهری متوسط داشته باشد اما آنچه در درون این خانه ها می گذرد د ست کمی از همان فقر پایین شهری ندارد.
مژده شمسایی(بازیگر نقش اول زن) نویسنده ای است که دست راستش درد می کند . همان دستی که باید با آن بنویسداین دست نماد دست راست همه ی نویسندگان ایران است ، یا در بند است و از این اسارت به ستوه آمده و یا اگر آزاد است نباید هر چیزی بنویسد اینجاست که دست راست شکایت خود را با درد بیان می کند.همه چیز در یک فیلم خوب شروع شده مثل انتخابات ایرا ن که خوب شروع شد ( تبلیغات خوب ، بازی خوب همه بازیگران ، شادی جامعه و ......)مثل یک دربی فوتبال که با ذوق و شوق شروع می شود و همه چیز خوب و مرتب است .اما به ناگهان تهیه کننده (قشر ثروتمند جامعه که در همه جا تعیین کننده نهایی است و حرف آخر را می زند حتی در عرصه سیاست)وارد عمل شده ، بازیگران خوب ، کار آمد وتربیت شده را برداشته وآشنایان خود را برای این فیلم انتخاب می کند (پارتی بازی موجود در جامعه).همین را به صورت گسترده تر در انتخابات ایران دیدیم . سیاست مدارانی که توانایی اداره بهتر جامعه را دارند کنار گذاشته می شوند و جای آنها را سیاست مدارانی که متناسب میل پشت صحنه و صحنه گردانان این مملکت هستند وارد عرصه می شوند. اینجاست که همه چیز رو به نزول وافول دارد، شادی دوباره از جامعه گرفته می شود و این چیزی نیست که مردم می خواستند ، هیجانها فروکش می کند و جامعه دوباره افسرده می شود مثل اعلام نتایج انتخابات ، تساوی در بازی دربی و ...
حقوقدان (همسر مژده شمسایی در فیلم) هیچ راهی را برای اعتراض نمی بیند در هر صورت و با هر کاری همه چیز به ضرر معترضان که حق با آنهاست تمام می شود . این نماد جامعه بی قانون و هرکی هرکی است.اگر پول با تو باشد هر کاری که بکنی قانون هم با توست.اما مردم بازیگران جایگزین را قبول و باور ندارند و در سکانس آخر می بینیم که فیلم در حال ضبط است اما همه در رستوران از بازیگران اصلی عکس و امضا می گیرند. مردم می فهمند که حق با کیست.که چه کسی بازیگر اصلی است و چه کسی را به عنوان بازیگر به او قبولاندند.در این فیلم چند بار می بینیم که به سینمای آزادی اشاره می رود . سینمای سوخته ای که نماد تمام سینماهای ایران است .سینمای ایران سوخت چرا که همه ی فیلم نامه هایی که که خوب اند پشت ممیزی گیر کرده اند. یک بار در دیالوگی گفته می شود :"سینمایی که فقط نامی از آن باقی مانده است" که نماد این است که آزادی در جامعه ایرانی از مفهوم تهی شده و فقط نامی از آن باقی مانده است. در چند سکانس بالای سینما نوشته بود که :" این ملک به فروش می رسد "سینمای ایران به خانه ای بی مصرف که باید به فروش برسد وبرای ساختن برج آماده شود تشبیه شده است. سینمای نا کارآمد ،که هیچ تاثیری در روند زندگی ندارد.کوکی که در فیلم نقش آفرینی می کند همیشه در مدرسه صد آفرین می گیرد ،صد آفرین ها جمع می شود و یک هزار آفرین می گیرد هزارآفرین ها جمع می شود و...هیچ وقت هیچ جایزه ای برای تشویق وجود ندارد همیشه صد آفرین و هزار آفرین هایی که آیا واقعا برای بچه می تواند جذ اب باشد؟
قاتلین ودزد های اصلی (برادر زن های نجات شکوندی) در جامعه آزادانه می گردند ، کار می کنند والبته کلاه برداری میکنند . اما جامعه برای انسان های نجیب و بخشنده ای که حتی از بزرگترین گناه زنش می گذرد جایی ندارد و به گوشه زندان رانده می شود.زن نجات شکوندی نماد بسیاری از دختران ایرانی است که برای نجات خود و یا خانواده از وضعیت بحرانی دست به دامن هر کاری می شوند (حتی در یک جا خواندم که آمار روسبی گری در تهران به سن 12 سالگی رسیده است واین یعنی فاجعه).
غیرت های بی مورد برخی خانواده های سنتی ایران نیز به نقد کشیده می شود برادر نجات شکوندی( که نماینده خانواده اش است ) حاضر است او بمیرد به جرم قتل همسرش اما با سر افکندگی زندگی نکند ،سرافکندگی که از نظر او گذشت از گناه همسرش و نکشتن اوست.

در سکانس پایانی فیلمی که در درون فیلم، در حال ساخته شدن است نقش اول زن کشته می شود در اینجا هم چند نکته وجود دارد : قتل در خیابان های تهران اتفاق می افتد بدون هیچ مانعی. بدون اینکه پلیسی باشد که مانع این قتل شود. باز جلوی سینمای سوخته. انسان های کنار مقتول (افراد جامعه) همه معتادند که جای آنها در سینمای سوخته است همه ی افراد بدون استثناء معتادند. فرد معتاد فردی بی تفاوت است ،نه توانایی این را دارد که جلوی قتل را بکیرد ونه برایش مهم است. نماد جامعه ی معتاد ایران است، جامعه ای بی تفاوت که همه در آن معتادند.
و در پایان به یکی از دیالوگ هایی که به نظرم فوق العاده بود و از زبان کودک خطاب به مادرش گفته می شود اشاره می کنم:آیا باز هم می خواهی که من بزرگ شوم؟(=نقل به مضمون) براستی آیا با این جامعه ما باز هم می خواهیم که فرزندان و کودکان این مرز و بوم بزرگ شوند؟

نوشته شده توسط ز.رها در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 ساعت 0:2 موضوع | لینک ثابت
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری
همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد.
خیلی وقت است که دوست داشتم درباره وضعیت فعلی ایران عزیزم مطلبی بنویسم.اما این همه جنایت زبانم را بسته ؛ اندیشه ام را فسرده,ودلم را اندوهگین کرده است. براستی هیچ کس به زیبایی شاملو-که خدایش بیامرزاد- این رفتارهای وحشیانه را, که هیچ عقل سلیمی آن را تایید نمی کند , وصف نکرده است.در این سرزمین هر چیزی دارای بهایی بیشتر از آزادی است. آزادی. شاید تا چند وقت دیگر مجبور شویم آن را از فرهنگ لغتمان حذف کنیم. براستی آیا می توانیم مفهوم این لغت را برای فرزندانمان توضیح دهیم؟ چه بگوییم؟ بگوییم آنچه که ندا و سهراب ومحسن و اشکان و....در راه آن خونشان زمین ایران کهن را رنگین کرد؟ آیا می فهمند چه می گوییم؟ یا بگوییم صدای ناله های هم وطنان عزیزمان را از پشت دیوار های اوین شنیدیم ولی جز دعا و تضرع به درگاه حق نتوانستیم کاری برایشان بکنیم؟
واگر پرسیدند که در ناله های خود چه میگفتند؟ بگوییم میگفتند: هل من ناصر ینصرلی؟ آیا باز توانستیم مفهوم را برسانیم؟
.....نه!
شاید اگر بگوییم مادر ندا و سهراب و... هر شب قبل از خواب یاد زمین خوردن فرزندشان در کود کی می افتند که چگونه با تمام وجود دویدند تا کوچکترین زخم بر بدن فرزندشان را مرهم نهند اما در لحظه ی آخرین زمین خوردنشان نبودند تا نگذارند که فرزندشان برای همیشه آنها را ترک کنند و فقط آرام گریستند تا صدای گریه ی حق طلبانه شان خواب غفلت بیدادگران را پریشان نکند.؟آیا باز فرزندم می فهمد که مادرش از چه سخن می گوید؟
آیا اگر بگویم احساس مادر، زمانی که پس از چهل روز جستجوی فرزندش به او می گویند که برای شناسایی فرزندت به پزشکی قانونی بیا بعد از دیدن بدن سرد فرزندش چگونه است؟ هنگامی که با دیدن عزیزش صبورانه می گوید: انا لله و انا الیه راجعون واین ودیعه ی اللهی را به حق می سپارد چرا که می داند آنچه را که این جنایتکاران به او ندادند خدا می دهد که خود در قرآن اش این وعده را داده که:و لا تحسبنا الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیائهم عند ربهم یرزقون.
اگر پرسید که تو برای آنها چه کردی؟ باز چه بگویم ؟ آیا اعتراف کنم که هیچ اما " راضی نیستم که ایستادم ودیدم و هیچ نگفتم"(قسمتی از دیالوگ فیلم وقتی همه خوابیم) فرزندم راضی می شود؟
... نه زینب! در هیچ موردی نتوانستم سربلند از این آزمون بیرون بیایم. هرگز. آیا خداوند مرا می بخشد که اشک رخسار مادران شهید را دیدم و هیچ نگفتم؟ که صدای ناله ی همو طنم را از پشت دیوارهای اوین با گوش جانم شنیدم و سکوت کردم؟ که ضربه ی سفاکانه ی جنایتکاران را بر سر هموطنم دیدم و ...
آه خداوندا!من می توانستم اما باز ساکت ماندم.
آنچه از فرشته ی درون می شنوم این است که :اگر توانستی دل خانواده زندانیان عزیز را به دست آوری ، اگر توانستی یک لبخند فقط یک لبخند بر لبان مادر ندا بنشانی،اگر توانستی جای خالی سهراب را برای مادر پر کنی، اگر توانستی .....
آیا می توانم؟
ای کاش می توانستم
خون در رگانم را
من
قطره
قطره
قطره بگریم
تا باورم کنند.
ای کاش می توانستم.
نوشته شده توسط ز.رها در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 ساعت 23:13 موضوع | لینک ثابت
درقرآن مجید 27 بار کلمات تعقلون و تتفکرون آمده است خداوند هر بار ومتناسب با هر مسئله ایی (که علی الخصوص تعقل درباره ی امت های پیشین است) ما را وادار به تفکر و تعقل می کند. اندیشیدن. همان موردی که فصل تمایز بین انسان و حیوان است . از این رو خوردن مشروب در دین اسلام حرام است چرا که از بین برنده ی همان فصل تمایز است و انسان انسانیت خود را با نداشتن این موهبت الهی از دست می دهد و در حد یک حیوان نزول می کند و اینجاست که انواع جنایت ها و کفر ورزیدن ها و معصیت ها از آدمی سر می زند. در کتاب اوستا (که در واقع من موفق به خواندن هشت هات از گاتاهای آن شدم) نیز 52 بار اندیشدن (همواره با مشتقات آن) آورده شده است که در این دین هم تفکر کردن این قدر دارای اهمیت است.
از این مقدمه می خواهم به داستان ضحاک در شاهنامه بپردازم. اما قبل از هر چیز؛ مناسب است به این مورد اشاره کنم که دکتر تقی پورنامداریان در کتاب رمز و داستان های رمزی می گوید: " نوع دیگری از داستان هایی که در آنها رگه های عدم واقعیت را ملاحظه می کنیم ... اساطیر و افسانه های مربوط به خدایان است در این نوع از داستان وقتی به صراحت از منظور خاصی چه اخلاقی و چه تعلیمی و چه سیلسی و اجتماعی و جز آن سخن نمی رود و به طور کلی داستان با عقیده یا فکری مقایسه نمی گردد و بالاخره نتیجه ایی که اشاره به قصد و غرض خاصی داشته باشد در میان نمی آید؛ خواننده حق دارد که تصور کند باید در زیر پوسته ی ظاهری داستان مغز و معنی دیگری نهفته باشد چنین تصوری باعث می شود که داستان یک تمثیل رمزی تلقی شده و با تفسیر آن سطح دیگری از معنی از آن دریافت گردد".
شاهنامه براساس تقسیم بندی ها از سه دوره تشکیل می شود: 1_ دوره اساطیری 2_ دوره ی پهلوانی 3_ دوره تاریخی
داستان ضحاک در دوره اساطیری شاهنامه است و براین اساس داستان ,تمثیل رمزی می باشد که علاوه بر پوسته ی ظاهری آن دارای مغز و معنی دیگری است. داستان بدین گونه است: ضحاک پس از یک دوره کش و بند به پادشاهی ایران زمین می رسد. و در زمان پادشاهی او ابلیس جوانی را نزد پادشاه می برد که شاه خورشخانه خود را به دست او می سپارد و پس از پختن غذاهای نیک برای او شاه به او می گوید که هر چه دلش می خواهد درخواست کند و آن جوان آشپز از شاه می خواهد که سر شانه شاه را ببوسد و از این بوسه دو مار بر شانه های ضحاک می روید.
در اینجا ابلیس و جوان فرستاده ی او نماد وزیر و خدم و حشم شاه هستند که چشم شاه را بر حقایق می بندند و به او وانمود می کنند که اوضاع خوب است و همه چیز را مرتب و ساکت به نفع شاه جلوه می دهند.
آن دو مار دردسرهاس فراوانی برای ضحاک بوجود می آورند و با هر بار قطع کردن آنها ماری دیگر بر شانه هایش می روید ابلیس راه علاج را در این می داند که ضحاک باید هر روز مغز دو جوان را به آن دو مار بخوراند تا آرام شده و او را اذیت نکنند.
جوانانی که باید کشته شوند تنها مغزشان سودمند است و بقیه اندام آنها به کار شاه ظالم نمی آید.مغز محل اندیشیدن است بنابراین آنچه برای این ظالم خطرناک است آگاهی ناشی از تفکر است.آن هم اندیشیدن پسران جوان ایران زمین . مارهای دوش ضحاک با مغز پیران آسوده نمی شوند, چرا که خطرناک ترین نیرو علیه یک پادشاه ظالم قدرت تفکر واندیشیدن جوانان است. این جوان است که فرصت بیشتری برای مبارزه دارد بنا براین هر چقدر بیشتر جذب حکومت شود خیال شاه و مارانش آسوده تر است و آن جوان در اختیار حکومت واهداف آن قرار می گیرد.ضحاک نماینده پادشاه ظالمی است که تداوم حکومت خود را در از بین بردن اندیشه ها می داند؛ما رهای روییده بر دوش او عمالی هستند که برای همین کار آموزش دیده اند و هر روزی که می توانند یک انذیشه را به نفع خود جذب کنند آرامند. در واقع ضحاک وهمدست او به خوبی فهمیده اند که این آگاهی است که برای حکومت کردن آنها مضر است.
دو آشپز دربار ضحاک هر روز از دو جوانی که برای کشتن به دربار می آورند یکی را نجات داده و به جای آن مغز گوسفند را با مغز جوان دبگر همراه کرده وجوان زنده را فراری میدهد تا در کوهی مخفیانه زندگی کنند و مترصد فرصتی برای احقاق حقوق خود باشند.
دو آشپز نماد اندشمندانی هستند که روزانه میتوانند از دو جوان یکی را نجات داده ومغزش را در اختیار خودش بگذارند تا بیاندیشد و زنگ خطری برای دستگاه حکومتی باشد اما چون تعداد این اندیشه ها هنوز کم است و توانایی مقابله با ظالم را ندارد در خفا و پنهانی می زیند تا زمانی که قدرت یافته و زیاد شوند.
در این زمان ضحاک خواب می بیند که بدست کودکی حکومتش زوال یافته واز بین میرود .
خواب ضحاک که در پادشاهی حکام ظالم دیگر(اعم از فرعون و نمرود و....) هم به تکرار دیده می شود بیانگر دو مطلب است:اول اینکه ترس وهراس شاه ستمگر را نشان میدهد که هر لحظه مرگی خوار در انتظار اوست و این دانستن از طریق رویا بر او مکشوف می شود.این خواب نماینده کابوس های انسانی است ظالم که از وجدان او بر می خیزد اما قدرت آن قدر زببا است که شاه حاضر می شود تیغ خونین بر گلوی حتی کودکان تازه متولد شده بگشاید.و دیگر اینکه همیشه حکومت به دست یک کودکی که هنوز به دنیا نیامده از بین میرود و عیرغم همه تلاش حکومت برای از بین بردن کودک تقدیر با تدبیر نمی خواند وکودک همیشه به دنیا می آید. کودک نماینده یک اندیشه است , اندیشه ای که در حال شکل گرقتن است . حاکم ظالم بوجود آمدن این اندیشه را علیه خود احساس می کند پس با هزاران کوشش و تلاش سعی در از بین بردن آن دارد .کودکی که سالم می ماند و بزرگ می شود در واقع جوانه ی اندیشه ای است که میماند وپرورده می شود فر عون و ضحاکی سعی در کشتن کودک دارند در واقع سعی در جذب آن اندیشه یه نفع خود دارند اما اگر یک کودک تنها یک کودک زنده بماندو اندیشه اش جذب حکومت نشود برای از بین بردن ظالم کافی است. وقتی تعبیر خواب شاه را به او می گویند او آنقدر از نتایج ظلم خود و اوضاع جامعه بی خبر است که می گوید:
بدو گفت ضحاک ناپاک دین چرا بنددم از منش چیست کین
حتی نمیداند که انگیزه ی آن کودک برای از بین بردن اش بازتاب ستم های او در جامعه است.
پس از مدتی کاوه ظهور می کند و زمینه را برای شورش علیه شاه وسقوط او فراهم می کند وآن جوانانی که به لطف آشپز زنده ماندند با کاوه به سراغ فریدون میروند برای از بین بردن شاه ظالم.
کاوه آهنگر مردی است که اولین ندا وشاید مئثر ترین ندا را به گوش شاه می رساند ضحاک سعی می کند با راضی کردن او جلوی فتنه را بگیرد اما کاوه ی آزاده ,تن به این ذلت نمی دهد و فریادش را به کوچه و بازار می رساند مردم خسته و فرسوده از ظلم های شاه دیگر تحمل سکوت ندارند پس با کاوه همراه شده و فریاد آزادی سر می دهند .
فریدون (همان کودکی که ضحاک نمی تواند جلوی به دنیا آمدن او را بگیرد ) بنا بر اسطوره در کوهی مخفیانه زندگی می کند و دایه او گاوی است به نام برمایه. فریدون از فره ایزدی برخوردار است. او شاه را دستگیر می کند اما هنگام کشتن او فرشته ای بر فریدون ظاهر می شود و میگوید که نباید ضحاک را بکشد بلکه باید او را در کوه البرز زندانی کند.
گاو در اسطوره ها نماد زمین است . زمین بر روی دو شاخ گاو قرار گرفته است. پس فریدون به وسیله زمین پرورده میشود , دایه ی مشخصی ندارد و همه ی زمین دایه ی اوست پس فریدون نماد انسانی است در همه ادوار تاریخ با پرورش دایه زمین که فره ایزدی(روح و حمایت خداوندی) همراه اوست. فریدون هر چند شاه ظالم را از حکومت به زیر می آورد اما نمی تواند آن را از بین ببرد . فریدون نماد خیر است وضحاک نماد شر .خیر وشری که تا اتمام دنیا زنده اند و با هم در جنگ هستند فریدون اجازه کشتن ضحاک را ندارد باید آن را زندانی کند تا یک کفه ترازو تا آخر زمان باشد.ضحاک در کوه دماوند(بلند ترین کوه ایران زمین-کوهی که از جمله رشته کوه های البرز است .البرزی که در نمادها همان قاف است که اطراف عالم را فرا گرفته)با بند محکم بسته می شود .پس حاکم ظالم وظلم او اطرلف دنیا را احاطه کرده و در کنار خیر وزیبایی های موجود در دنیا به حیاتش ادامه می دهد.
ضحاک زنده است و هر از گاهی فرصت می یابد تا به چهره ای تازه به پادشاهی دست یافته و حکومت ظالمانه خود را از سر گیرد.بر اساس اسطوره هایی که در ادامه آن گفته اند ضحاک در آخر زمان بند از وجود می گسلد و دوباره به میان مردم برگشته و ظلم می کند تا سرانجام به دست سوشیانت(منجی آخر زمان) میمیرد, شری که سرانجام به دست خیر کاملا از بین میرود.
در این داستان تا زمانی که مردم آزادی را نخواستند شاه بر آنها حکومت می کرد که بازتاب یکی از آیه های قرآن است (نقل به مضمون) : سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهیم مگر آنکه مردم خو دشان بخواهند.
در نتیجه داستان ضحاک یکی از زیباترین داستان های سیاسی و اجتماعی شاهنامه است که درس های بسیاری نه تنها به مردم بلکه به حکمرانان ظالم می دهد که پایان زندگی حاکم ظالم سرنوشتی بهتر از ضحاک نیست.
نوشته شده توسط ز.رها در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 ساعت 13:41 موضوع | لینک ثابت
هر گاه کتابی مطالعه میکردم وبه کلام ویا آیه ای از آیات اوستا بر می خوردم آنچه برایم بیش از هر چیز جالب وزیبا بود شباهت بی اندازه ی اوستا با دبن اسلام بود.از این رو بر آن شدم تا کتاب اوستا را مطالعه کنم .این آرزورا هماره داشتم تا به طور تصادفی پارسال در نمایشگاه کتاب چشمم به یک نسخه از کتاب اوستا افتادو موفق به خریدن آن شدم. نام آن «اوستا بر گردان هفت هات از گاتاها» که نوشته ی دکتر آبتین ساسانفر است.نکاتی که برایم جالب بود ودر حاشیه کتاب یادداشت کردم آنقدر جاندار است که بر آن شدم آنرا در وبلاگم بنویسم تا هر جوینده ی حقیقتی( حال با هر لباسی) از آن بهره مند شود.آنچه در این مقاله دارای اهمییت است ,یگانگی همه ی ادیان در اصول آن است که تنها در هر جامعه ای لباسی دیگر گونه بر تن کرده است.
1.دراین چند هات از اوستا 52 بار کلمه خرد و اندیشه ( همراه با مشتقات آن) تکرار شده است .بسامد بالای این کلمه نشان میدهد که چقدر اندیشه واندیشمند بودن انسان دارای اهمییت است. پس هر آنچه که موجب از بین بردن قوه تفکر در آدمی شود ( اعم از مستی, اعتیاد, ریاضت های بسیار دشوار, پرداختن زیاد به شهوات و ....)مسلما باید در دین زرتشت مذموم باشد. انسان اولین نیرویی که استفاده می کند تا زندگی کند و به گفته زرتشت جهان را آباد کند نیروی تفکر واندیشه است.
این اهمیت به تعقل در دین اسلام هم بسیار است, تا جائیکه در پایان چندین آیه از قرآن به عبارت "لعلهم تعقلون" و"لعلهم تفکرون" بر می خوریم ( جدا از تمام روایات واحاریثی که به ستایش خردورزی می پردازد)
2. آزادی انسان , ارزشی است که در دین زرنشت دارای بهای بسیار زیادی است. انسان است که انتخاب میکند بد باشد یا خوب .هیچ کس جبری خوب وبد نیست.
"لا اکراه فی دین" در قرآن آمده است.
3.نور دارای اهمییت است, روشنایی آدمی را راهنمایی میکند(مانند تمثیل مولانا در داستان فیل و مردمی که در اتاق تاریک با آن دیدار می کنند)نور برترین چیزی است که خدا خلق کرده(البته بعد از انسان)
"الله نور السموات و الارض"
4. آتش نماد خداست نه خود خدا .مانند کعبه که خانه خداست نه خود خدا.
5.اهورامزدا یکی است ,شریکی ندارد و آفریدگار یکتا است مانند" الله" که خدای یگانه است. وهومن و آمئیتی و ... صفات اهورامزدا هستند نه خدایان کوچکتر با حوزه اختیارات.
"لا اله الا الله"
6.دین فقط باید راه را نشان دهد ,اصول کلی را بگوید اما این که چگونه باید زندگی کرد به عهده خود انسان است. انسان بد وکافر را نشان میدهیم اعمالش را وصف میکنیم تا کسی که خواست راه را انتخاب کند بداند که خصوصیات کافر چگونه است.
7. در مورد شیطان زیاد سخن نگفته است .در واقع چندان قدرتی ندارد. حالت بالقوه ای است در نفس آدمی که انسان با انتخاب آن , آن را به حالت بالفعل در می آورد.
8. در یکی از هات ها برای بدکاران دعا می کند که ای کاش به راه راست بر گردند و نیک شوند و این نشان میدهد که در ب توبه همیشه باز است.پس حالت بالفعل شیطان با توبه به حالت بالقوه خود بر می گردد.
9. زندگی دنیا به موازات زندگی آخرت( وگاه شاید بیشتر) دارای اهمییت است, زندگی زیباست که با آبادانی آن آخرت هم آباد می شود.
10.آباد کردن جهان چندین بار تاکید شده است در حالی که در قرآن هم چند آیه به این معنی وجود دارد که:"و در زمین پس از به سامان آوردنش تباهی مکنید"در دین زرتشت حتی آدمی حق ندارد مردگان خود را دفن کند ,چرا که آنها معتقد بودند در وجود مرده شیطان راه یافته که برای جلوگیری از راه یافتن مضرات آن به زمین باید آنها را در کوه قرار دهیم تاغذای لاشخور ها شوند.
11.و بالاخره مهمترین و زیباترین حرف زرتشت که در واقع جان مایه وپایه ی تمام ادیان بشری است در سه ترکیب خلاصه می شود: گفتار نیک کردار نیک پندار نیک
نوشته شده توسط ز.رها در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 2:46 موضوع | لینک ثابت
گاهی آدمی با خواندن برخی شعرها احساس میکند که در آن لحظه ای که شاعر این شعر را می سروده او هم حضور داشته . این احساس در اکثر مواقع به علت وجود صنایع بدیعی واستفاده از بیان در شعر است. از صنایع بدیع بیشتر از همه این واج آرایی است که این احساس را در آدمی بوجود می آورد. مثلا این شعر فردوسی:
ستون کرد چپ را وخم کرد راست خروش از خم چرخ چاچی بخواست
که در آن صدای چ وخ تکرار شده، و وقتی این شعر با صدای بلند خوانده می شود
بی شک آدم احساس میکند که در میدان جنگ حضور دارد و کمانی در حال کشیده شدن است و صدای خ و چ یا به عبارتی بهتر خیچ از آن بلند می شود و تقریبا همان احساسی به آدم دست می دهد که شاعر در لحظه ی سروده شدن شعر آن را احساس کرده. واج آرایی به خصوص در زمان قدیم که مردم سواد خواندن و نوشتن نداشتند و راه ارتباط برقرار کردن مردم از طریق خواندن دیگران بود نمود بیشتری می یابد.
اما گاه شاعر با کنار هم چیدن برخی کلمات خواننده را در فضایی قرار می دهد که در لحظه ای ا حساس میکند که خودش به جای
شاعر نشسته وتمامی آن حالات برای او تداعی میشود گویی خواننده خود، شاعری است که در حال سرودن احساسات خود است. به عنوان مثال این شعر مولوی:
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
مائیم و موج سودا شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
والخ
در علت سروده شدن این شعر نوشته اند که حضرت مولانا در روزهای پایانی عمر خود در حالی که در بستر بیماری بود پسرش همواره در کنارش بود و از ایشان پرستاری می کرد تا این که حضرت مولانا در شب آخر در همان حالت بیماری ودرد این شعر را می سراید واز پسر خود می خواهد که کمی استراحت کند.
برخی کلمات که در این شعر به کار رفته به گونه ای است که حتی اگر آن داستان هم گفته نمیشد باز هم خواننده متوجه می شد که حضرت مولانا هنگام سرودن این ابیات حال مناسبی نداشته اند. در اینجاست که میتوان گفت این کلمات است که با ما صحبت میکند، بالین، تنها ،رها ،ترک، من خراب،شبگرد، مبتلا، موج سودا و..... همه حاکی از بیماری وناخوشی خداوندگار است.
اما شعری که توسط یکی از شاعران معاصر سروده شده برای من آنچنان شورانگیز وهیجان آور بود که بدون هیچ غلو ومبالغه ای باید بگویم که تا چند روز شادی وشعفی در وجودم بود که قابل وصف نیست ،به گونه ای که احساس می کردم همراه با شاعر دچاربسط روحی شده ام. آنچه که بیش از همه برای من جالب بود این بود که من در آنموقع هیچ چیز از آن شعر نفهمیدم و اگر کسی می گفت که این شعر را برایم معنی کن یا به عبارتی بهتر مقصود شاعر از این شعر چیست بی گمان اعتراف می کنم که نمیتوانستم حتی کلمه ای در معنی شعر یا منظور شاعر بگویم و وقتی بعدها درباره ی این احساسم با چند نفر صحبت کردم آنها هم دقیقا همین احساس را داشتند.
من فکر میکنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه گرم وسرخ احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای چندین هزار چشمه ی خورشید در دلم می جوشد از یقین،
احساس می کنم در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین
بی گمان شاملو در این شعر دست به معجزه ای باور نکردنی با کلمات زده است.
در همین دو بند آغازی شعر، ما ( همانطور که شاعر می گوید به شکلی ناگهانی ) با مجموعه ی روانی از کلمات که به گونه ای منظم کنار هم چیده شده اند مواجه میشویم.کلمات موجود در این دو بند که در بر انگیختن احساس ما برجسته به نظر می رسند عبارتند از:
قلب،گرم، سرخ،شام مرگ زای، چندین هزار، چشمه ،خورشید، احساس، شوره زار ،یاس،چندین هزار، جنگل شاداب ناگهان، زمین. حال اگر کلمات شاد را از کلمات غمگین (البته با توجه به مفهومی که در ذهن ما ایجاد می کنند)جدا کنیم به این صورت می شود که: قلب،گرم، سرخ، چندین هزار، چشمه، خورشید،یقین،چندین هزار، جنگل، شاداب، ناگهان، زمین. در مقابل کلمات:بدترین، شام، مرگ زای، شوره زار، یاس. همانطور که ملاحظه می شود بسامد کلمات شاد خیلی بیشتر از کلمات غمگین است و نسبت آن12 به5 است.کلمه قلب که گرمی وسرخی، همانطورکه خود شاعر هم ذکر کرده، را به خاطر می آورد،چندین هزار علاوه بر اینکه عدد زیادی است، مخاطب را به صورت نا آگاهانه ای از احساس تنهایی که از آن گریزان است دور میکند،چشمه یاد آور پاکی ،زلالی ،بی ریایی،حرکت وزندگی است.خورشید که به قول خود شاعر مفهوم بی ریای صداقت، عدالت، بخشندگی ،صمیمیت و در عین حال گرمی بخش است.جنگل با سرسبزی وانبوهی اش روح آدم را بارور وآرام میکند. زمین هم بیش از هر چیز تداعی کننده خاک است که بر طبق قرآن آدمی از آن آفریده شده است و همین خواننده را آرام میکند.و اما کلمه ناگهان ، که به نظر من یکی از بهترین کلمات این شعر است و بسیار مناسب در جای خود قرار گرفته است. اگر کمی در وجود خودمان تامل کنیم متوجه میشویم که احساس شادی وخوشحالی بی درنگ وبدون هیچ زمینه ای در انسان پدیدار می شود و آدمی ناگهان احساس میکند که در وجودش نور و روشنایی به وجود می آید وشاد می شود، همین کلمه ناگهان در کنار کلمات دیگر که شادی آور است بسیار مناسب نشسته است.
این جاست که می توانیم بگوئیم این کلمات است که با ما به تنهایی سخن می گویدو گزینش شاملو آنقدربه جا ومناسب است که جایگزین کردن هرکلمه ی دیگر به جای آن روح شعر را نابود می کند، هر چند چیدمان مناسب شاعر نیز نقش مهمی را ایفا میکند چه بسا که شاعری دیگر از همین کلمات استفاده میکرد اما نمی توانست این
احساسی را در خواننده ایجاد کند.
این جاست که باید گفت بی شک شاملو یکی از بزرگترین شاعران معاصر است که مدتها باید بگذرد تا رستاخیزی که در کلمات به وجود اورده بفهمیم و بسیار در دیوانش کار کنیم وپایان نامه بنوسیم ولی باز ببینیم که هیچ نکردیم.
نوشته شده توسط ز.رها در چهارشنبه چهارم دی 1387 ساعت 22:13 موضوع | لینک ثابت
در گذشته انسانهایی بودند که در تمامی علوم زمان خود تبحری کامل و جامع داشتند ودرباره ی همه ی این علوم صاحب نظر بودند. به این افراد حکیم گفته می شد. به عنوان مثال ارسطودر یونان و ابن سینا در ایران به این عنوان خوانده شده اند. وامروز هم وقتی به آثار این دو حکیم مراجعه می کنیم متوجه این حقیقت میشویم . مثلا تعریفی که ارسطو از شعر ،منطق و... ارئه داده آنقدر جامع ومانع است که امروز با وجود پیشرفتی که در عرصه ی علوم شاهد آن هستیم باز هم هیچ تعریفی بهتر از این تعریف دیده نشده.
اما امروز با گسترده شدن علم دیگر این امکان برای بشر میسر نیست که بتواند در تمامی علوم سر رشته داسته باشد وصاحب نظر باشد واگر کسی چنین ادعایی داشته باشد از نظر انسان امروز دچار نوعی جنون شده است.
آقای آرامش دوستدار در کتاب امتناع تفکر در فرهنگ دینی در کنارنقدهای مختلفی که به جامعه ، سیاست و دین ایرانیان میکند نقدی هم به ادبیات دارد که بنده به عنوان کوچکترین عضو جامعه ادبیات بر خود لازم میبینم که این نقد نابجا و البته نادرست را برسی نمایم.
در ابتدا این نظر دوستدار درباره ی شاعران بزرگ ایران زمین،که گفته اند:مولانا وحافظ وشاعران دیگر ما فقط در عالم خیال خود سیر میکنند؟ آیا آقای دوستدار تاکنون بهترین تعریفی که از شعر ارائه شده است را نخوانده اند ؟ ارسطو میگوید:"هر کلامی که تخییل انگیز باشد شعر است".با توجه به این تعریف مهمترین عنصر برای اینکه جمله ای شعر خوانده شود خیال است،مثلا این جمله ی بایزید:"به صحرا شدم، عشق باریده بود " بی شک یک شعر است.
حال با این تعریف بر فرض محال اگر هم باور کنیم که این شعرا فقط وفقط در عالم خیال سیر می کنند باز هم از ارزش معنوی این شاعران چیزی کم نمی شود ، چرا که حداقل برای ما آدم هاارمغانی از عالم خیال آورده اند که سالهای سال نه تنها ما ایرانیان بلکه تمام انسانها در همه ی ادوار وهمه ی ملل را مجذوب خود کرده اند، که از جمله ی این شیفته گی ها میتوان به نامیدن یک سال به نام سال مولانا اشاره کرد.
اما وقتی این بیت از شعر حافظ را می خوانیم که:
دانی که چنگ وعود چه تقریر میکنند پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
که به گونه ای آشکار به مبارزه با خفقان ونبود آزادی در زمان مبارزالدین می پردازد، همچنین بسیاری از غزل های دیگر حافظ که به عنوان شاعری آگاه بسیاری از مسائل دوران خود اعم از سیاست حاکم بر جامعه، اخلاق مذموم شهروندان جامعه ی خود(مانند ریا ،دروغ و...) را در جامه ی شعر نقد می کند والبته تاریخ به ما نشان داده که همیشه انسان هایی چنین آزاد به دل مردم آنقدر رسوخ می کنند که حاضر نیستند در مقابل هیچ تهدیدی انها را از زندگی خود حذف کنند(همانطور که دولت ترکیه در طی انسجام حکومت بی دین خود درب مقبره ی مولانا را به روی مشتاقان بست ومردم ترکیه با حرکتی آگاهانه اعتراض خود را با افروختن شمع بر روی قفل نشان دادند). حال با وجود چنین نقدهایی، که نیاز به آگاهی وهوشیاری نسبت به مسائل موجود در جامعه دارد، آیا باز هم می توان گفت که حافظ غرق در عالم خیال است؟ آیا این ادعا نشان از عدم آگاهی درست نسبت به اشعار این شاعران بزرگ ندارد؟
نوشته شده توسط ز.رها در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 21:24 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY