تبليغاتX
سیمرغ رنگارنگ

گریه گنجشک

.روزها گذشت و گنجشک با خدا چیزی نگفت.
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
" فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
" گنجشک گفت:
" لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آنگاه تو از کمین مار پر گشودی. " گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود. 
خدا گفت: " و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 21:43 توسط ز.رها |

کهکشان شاعر

همانطور که می دانیم موسیقی شعر در برگیرنده ی مفاهیم و موارد متعددی است که در مجموع به سه نوع موسیقی بیرونی؛ معنوی و درونی تقسیم بندی می شود.

یکی از انواع موسیقی درونی؛ واج آرایی است که با نظر بیشتر محققان در برگیرنده ی نوعی مفهوم و پیام است و شاعر مقصود خویش را از طریق کنار هم قرار دادن چند واجِ یک صدا؛ واضح تر بیان می کند. از جمله می توان به شعر معروف فردوسی اشاره کرد به این صورت که:

ستون کرد چپ را و خم کرد راست

خروش از خم چرخ چاچی بخاست

تکرار واج "چ" و "ج" به نوعی صدای خم شدن کمان و زمان رها شدن تیر از آن را در ذهن آدمی تداعی می کند.

گاه علاوه بر تکرار یک واج یا یک حرف شاعر کلمات شعر را به گونه ای انتخاب می کند که حالت دهان و لب آدمی به هنگام خواندن شعر خود یادآور همان حسی است که شاعر قصد برانگیختن آن را در وجود آدمی دارد به عنوان نمونه به دو شعر از حافظ اشاره می کنیم:

چشمم از آینه داران خط و خالش گشت

لبم از بوسه ربایان بر و دوشش باد

تلفظ کلمات در مصرع اول به گونه ای است که دهان آدمی باز می شود و یادآور پهنای آینه است. اما در مصرع دوم حالت لب به صورت غنچه و بوسه در می آید.

نمونه دوم:

من که شبها ره تقوا زده ام با دف و چنگ

این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد

مصرع اول به دلیل بسامد بالای واج "ا" صدای دف زدن را در ذهن خواننده تداعی می کند.

یکی از نمونه های این شبه واج آرایی ها در شعر "چشم ها" ی شاملو دیده می شود. در ابتدای این شعر شاعر به توصیف حیرتی می پردازد که با دیدن خورشید کاذب در او به وجود آمده است:

با چشم ها

ز حیرت این صبح نا بجای

خشکیده بر دریچه ی خورشید چارطاق

چشمان بسته ام را

آزاد کردم از

زنجیرهای خواب

چنانکه می بینیم هنگام خواندن این قسمت دهان آدمی مانند انسانی که از دیدن موضوعی متعجب و متحیر است باز می ماند. این حالت دهان به دلیل وجود مصوت "آ" در پایان مصرع هاست که اگر چه گاه با واج هایی مانند "ق؛ ب و ی" خاتمه یافته است اما آنچه بیشتر به تلفظ می آید واج "آ" است. علاوه بر پایان مصرع ها در طول مصرع نیز این تکرار واج "ا" دیده می شود. پس از این قسمت شاعر شروع به سخن گفتن با مردمی می کند که خورشید دروغین را به جای خورشید واقعی پذیرفته اند:

فریاد بر کشیدم:

اینک چراغ معجزه مردم

تشخیص نیم شب را از فجر 

در چشم های کوردلی تان

سویی اگر به جای مانده است آنقدر

تا از کیسه تان نرفته

تماشا کنید خوب

پرواز آفتاب را...

جنانکه می بینیم در این قسمت چینش کلمات به گونه ای است که دهان آدمی به هنگام خواندن آن دیگر باز نمی ماند و آن حالت تعجب به علت سخن گفتن شاعر از بین رفته است.

شاملو به دلیل استفاده نکردن از وزن عروضی و استفاده های گاهگاهی از قافیه بیشتر از هر شاعری در کارهای موفق خود از این نوع موسیقی استفاده کرده است.

در پایان به نمونه ی دیگر شعر او اشاره می کنیم که بسیار معروف است و بسامد بالای واج "س" و " ز" نبودن اوزان عروضی را جبران کرده است (لازم به ذکر است که واج های س و ص در زبان فارسی به دلیل داشتن مخرج های یکسان هنگام تلفظ در صنعت واج آرایی یکی شمرده می شوند. مانند انوع گونان واج "ز" یا "ق" ):

مرا تو بی سببی نیستی

به راستی صلت کدام قصیده ای

ای غزل

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه ی تاریک

کلام از نگاه تو شکل می بندد

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی.


واج آرایی چونان ستارگان پر نوری است که در میان انبوه کلمات شعر شاعر می درخشد.



+ نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 17:57 توسط ز.رها |

سفره خالی

از آنجایی که تک خوری در فرهنگ غنی ما همیشه مذموم بوده است و تک خور محکوم، ترجیح دادم این پیامک بسیار زیبا را در اختیار دوستان وبلاگ خوانم قرار بدهم تا آنان نیز لذت ببرند و مرا به تک خوری محکوم نکنند. پیش از آن بر خود لازم می دانم که به نکته ای اشاره کنم و آن هم در مورد لغت زیبای پیامک است که دکتر کزازی برای اس ام اس انتخاب کرده اند. ما ایرانیان نیز باید سعی کنیم از این لغت به جای واژه ی انگلیسی اس ام اس استفاده کنیم تا راهی را که اجداد ما برای حفظ زبان و ادب زیبای پارسی طی کرده اند ادامه دهیم.

یاد دارم در غروبی سرد  سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد می زد: کهنه قالی می خرم

دسته دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگی است؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خرید؟


ای دل نگفتم حذر از راه عاشقی

رفتی، بسوز! این همه آتش سزای تست.



+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 18:11 توسط ز.رها |

کوروش کبیر

سالروز بزرگ مرد آریایی، کوروش کبیر، بر همه ی هم وطنان عزیزم مبارک.


او که شادمانی را از مردم بگیرد

بی شک از گماشتگان شیطان است.


شهریاری که نداند شب مردمانش

چگونه به صبح می رسد

گورکن گمنامی است

که دل به دفن دانایی بسته است.


زنان هستی بخش جهانند

و هستی بخش جهان عشق را آفرید

 و از عشق سرشت آدمی را آفرید

و از آدمی سرشت آزادی را


به امید ایرانی آزاد و آریایی.

+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 23:10 توسط ز.رها |

شاملو و امید

تقدیم به شاعر یگانه ی شعر سپید، به مناسبت دوم مرداد

شاعر همواره بیان کننده ی اندیشه ها و باورهای یک جامعه است. آنچه در ناخودآگاه جمعی افراد یک ملت جریان دارد و مجال بروز و ظهور نمی یابد، از طریق زبان -گاه سرخ - شاعر متبلور می شود و خود را به تمام قد می نمایاند. اینجاست که تک تک افراد جامعه با شاعر حقیقی، هم نوا شده، شعرش را به خاطر می سپارند و گاه بر زبان و گاه در ذهن خود آن را مرور می کنند.

چنان که دکتر شفغیعی کدکنی معتقد است، بهترین تعریفی که می توان از شعر ارائه داد این است که افراد یک جامعه آنرا به خاطر بسپارند. بنابراین، زمانی که یک ایرانی هم نوا با حافظ به مبارزه با ریای موجود در جامعه ی خویش - و گاه حتی رفتار خود - می پردازد، با تمام وجود حس می کند که حافظ شاعر اوست . شاعر اندیشه ها و بیانگر آمال و آرزوهایش :

زاهدان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند     

   چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

از شاعران معاصر می توان شاملو را نام برد که به صورت بارزی این خصیصه را دارد و بیشتر افراد جامعه - و به خصوص قشر روشنفکر - را با خود همراه کرده است، به گونه ای که اشعار او بر ذهن و زبان بسیاری از مردم جاری است.

آنچه شاملو در تمام سالهای زندگی اش به آن می اندیشید و از طریق اشعارش مجال ظهور یافت، امید به آینده ای روشن است. این امید در بیشتر شعرهای شاملو وجود دارد. بر پایه ی اشعارش می توان گفت شاملو همواره به امید دست یافتن به جامعه ای آزاد و یا رسیدن به معشوق خویش است و در اشعارش یا از نرسیدن به آنها رنج می برد، و یا بودن آها را آرزو می کند.

به عنوان نمونه در یکی از اشعارش،  از رکسانا - آنیمای گمشده ی خویش - سخن می گوید. این شعر اگرچه با نوای «نمی توانی بیایی! نمیتوانی بیایی!» رکسانا به پایان می رسد و شاعر در آرزوی وصال می ماند، اما بارقه های امید هنوز در او وجود دارد و بکلی از رسیدن به آنچه می طلبد، ناامید نمی شود. این امید حتی زمانی که به زندان می افتد و سعی می کند بی گناهی خویش را از طریق شعرش به گوش همگان برساند، بارز و هویدا است. او با نقد رفتار مردانی که تنها مردار زنان را دوست می دارند می گوید:

من اما، در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش-

او در مبارزات مدنی خویش نیز سعی می کند با سرودن اشعارش بارقه های امید را روشن نگه دارد و خود مصداق بارز این سروده ی خویش می شود:

«نه

هرگز شب را باور نکردم

چرا که در فراسوی دهلیزش

به امید دریچه ای دل بسته بودم.»

و نیز همچون «شاخه ای است که در سیاهی جنگل به سوی نور فریاد می کشد.»

او هرگز سیاهی شب را باور نمی کند و با فریادش سعی می کند همه ی شاخه های جنگل - افراد جامعه - را با خود همراه و همنوا کند. شاعر امید خود را از دست نمی دهد، اگرچه به گوشه ای از آرزوی خویش دست نمی یابد و با وطنش در حالی وداع می کند که در آن «مزد گورکن از آزادی آدمی افزون است» امّا سرانجام در شعر «ماهی» یافتن یقین گمشده اش را به هزار زبان فریاد می زند و می گوید:

«آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم.»

در همایشی که برای بزرگداشت این شاعر بی همتا در عرصه ی شعر سپید، برگزار شد، دکتر صنعتی گفت: «زمانی که شاعر (شاملو) عشق خود (آیدا) را می یابد  در واقع همه ی جامعه هستند که به عشق خود می رسند.» اما به باور من بهتر است به جای کلمه ی عشق، کلمه ی امید را گذاشت و گفت: «زمانی که شاعر به بهبود اوضاع امید دارد، همه ی افراد جامعه در درون خود بارقه هایی از امید را می یابند.»


آنیما:آنیما و آنیموس در مکتب روانشناسی تحلیلی کارل گوستاو یونگ به بخش ناهشیار یا خودِ درونیِ راستینِ هر فرد گفته می‌شود که در مقابل نقاب یا نمود برونی شخصیت قرار می‌گیرد. آنیما در ضمیر ناهشیار مرد به صورت یکی شخصیت درونی زنانه جلوه‌گر می‌شود و آنیموس در ضمیر ناهشیار زن به صورت یکی شخصیت درونی مردانه پدیدار می‌شود.

برگرفته از ویکی پدیا


+ نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 0:24 توسط ز.رها |

ضحاک زنده است !

 

دکتر تقی پورنامداریان در کتاب رمز و داستان های رمزی می گوید: " نوع دیگری از داستان هایی که در آنها رگه های عدم واقعیت را ملاحظه می کنیم ... اساطیر و افسانه های مربوط به خدایان است در این نوع از داستان وقتی به صراحت از منظور خاصی چه اخلاقی و چه تعلیمی و چه سیاسی و اجتماعی و جز آن سخن نمی رود و به طور کلی داستان با عقیده یا فکری مقایسه نمی گردد و بالاخره نتیجه ایی که اشاره به قصد و غرض خاصی داشته باشد در میان نمی آید؛ خواننده حق دارد که تصور کند باید در زیر پوسته ی ظاهری داستان مغز و معنی دیگری نهفته باشد چنین تصوری باعث می شود که داستان یک تمثیل رمزی تلقی شده و با تفسیر آن سطح دیگری از معنی از آن دریافت گردد".

شاهنامه براساس تقسیم بندی ها از سه دوره تشکیل می شود: 1_ دوره اساطیری 2_ دوره ی پهلوانی 3_ دوره تاریخی

داستان ضحاک در دوره اساطیری شاهنامه است و براین اساس داستان ,تمثیل رمزی می باشد که علاوه بر پوسته ی ظاهری آن دارای مغز و معنی دیگری است. داستان بدین گونه است: ضحاک پس از یک دوره کش و بند به پادشاهی ایران زمین می رسد. و در زمان پادشاهی او ابلیس جوانی را نزد پادشاه می برد که شاه خورشخانه خود را به دست او می سپارد و پس از پختن غذاهای نیک برای او شاه به او می گوید که هر چه دلش می خواهد درخواست کند و آن جوان آشپز از شاه می خواهد که سر شانه شاه را ببوسد و از این بوسه دو مار بر شانه های ضحاک می روید.

در اینجا ابلیس و جوان فرستاده ی او نماد وزیر و خدم و حشم شاه هستند که چشم شاه را بر حقایق می بندند و به او وانمود می کنند که اوضاع خوب است و همه چیز را مرتب و ساکت به نفع شاه جلوه می دهند.

آن دو مار دردسرهاس فراوانی برای ضحاک بوجود می آورند و با هر بار قطع کردن آنها ماری دیگر بر شانه هایش می روید ابلیس راه علاج را در این می داند که ضحاک باید هر روز مغز دو جوان را به آن دو مار بخوراند تا آرام شده و او را اذیت نکنند.

جوانانی که باید کشته شوند تنها مغزشان سودمند است و بقیه اندام آنها به کار شاه ظالم نمی آید.مغز محل اندیشیدن است بنابراین آنچه برای این ظالم خطرناک است آگاهی ناشی از تفکر است.آن هم اندیشیدن پسران جوان ایران زمین . مارهای دوش ضحاک با مغز پیران آسوده نمی شوند,  چرا که خطرناک ترین نیرو علیه یک پادشاه ظالم قدرت تفکر واندیشیدن جوانان است. این جوان است که فرصت بیشتری برای مبارزه دارد بنابراین هر چقدر بیشتر جذب حکومت شود خیال شاه و مارانش آسوده تر است و آن جوان در اختیار حکومت واهداف آن قرار می گیرد.ضحاک نماینده پادشاه ظالمی است که تداوم حکومت خود را در از بین بردن اندیشه ها می داند؛ما رهای روییده بر دوش او عمالی هستند که برای همین کار آموزش دیده اند و هر روزی که می توانند یک انذیشه را به نفع خود جذب کنند آرامند. در واقع ضحاک وهمدست او به خوبی فهمیده اند که این آگاهی است که برای حکومت کردن آنها مضر است.

دو آشپز دربار ضحاک هر روز از دو جوانی که برای کشتن به دربار می آورند یکی را نجات داده و به جای آن مغز گوسفند را با مغز جوان دبگر همراه کرده وجوان زنده را فراری میدهد تا در کوهی مخفیانه زندگی کنند و مترصد فرصتی برای احقاق حقوق خود باشند.

دو آشپز نماد اندشمندانی هستند  که روزانه میتوانند از دو جوان  یکی را نجات داده ومغزش را در اختیار خودش بگذارند تا بیاندیشد و زنگ خطری برای دستگاه حکومتی باشد اما چون تعداد این اندیشه ها هنوز کم است و توانایی مقابله با ظالم را ندارد در خفا و پنهانی می زیند تا زمانی که قدرت یافته و زیاد شوند.

در این زمان ضحاک خواب می بیند که بدست کودکی حکومتش زوال یافته واز بین میرود .

خواب ضحاک  که در پادشاهی حکام ظالم دیگر (اعم از فرعون و نمرود و....) هم به تکرار دیده می شود بیانگر دو مطلب است:اول اینکه ترس وهراس  شاه ستمگر را نشان میدهد که هر لحظه مرگی خوار در انتظار اوست و این دانستن از طریق رویا بر او مکشوف می شود.این خواب نماینده کابوس های انسانی است ظالم که از وجدان او بر می خیزد اما قدرت آن قدر زببا است که شاه حاضر می شود تیغ خونین بر گلوی حتی کودکان تازه متولد شده بگشاید. و دیگر اینکه همیشه حکومت به دست یک کودکی که هنوز به دنیا نیامده از بین میرود و علیرغم همه ی تلاش حکومت برای از بین بردن کودک  تقدیر با تدبیر نمی خواند وکودک همیشه به دنیا می آید. کودک نماینده یک اندیشه است , اندیشه ای که در حال شکل گرقتن است . حاکم ظالم بوجود آمدن این اندیشه را علیه خود احساس می کند پس با هزاران کوشش و تلاش سعی در از بین بردن آن دارد .کودکی که سالم می ماند و بزرگ می شود در واقع جوانه ی اندیشه ای است که میماند وپرورده می شود فر عون و ضحاکی که سعی در کشتن کودک دارند در واقع سعی در جذب آن اندیشه یه نفع خود دارند. اما اگر یک کودک تنها یک کودک زنده بماندو اندیشه اش جذب حکومت نشود برای از بین بردن ظالم کافی است. وقتی تعبیر خواب شاه را به او می گویند او آنقدر از نتایج ظلم خود و اوضاع جامعه بی خبر است  که می گوید:

بدو گفت ضحاک ناپاک دین                                                                      چرا بنددم از منش چیست کین

حتی نمیداند که انگیزه ی آن کودک برای از بین بردن اش بازتاب ستم های او در جامعه است.

پس از مدتی کاوه ظهور می کند و زمینه را  برای شورش علیه شاه وسقوط او فراهم می کند وآن جوانانی که به لطف آشپز زنده ماندند با کاوه به سراغ فریدون میروند برای از بین بردن شاه ظالم.

کاوه آهنگر مردی است که اولین ندا وشاید مؤثر ترین  ندا را به گوش شاه می رساند ضحاک سعی می کند با راضی کردن او جلوی فتنه را بگیرد اما کاوه ی آزاده ,تن به این ذلت نمی دهد و فریادش را به کوچه و بازار می رساند مردم خسته و فرسوده از ظلم های شاه دیگر تحمل سکوت ندارند پس با کاوه همراه شده و فریاد آزادی سر می دهند .

 فریدون (همان کودکی که ضحاک نمی تواند جلوی به دنیا آمدن او را بگیرد ) بنا بر اسطوره در کوهی مخفیانه زندگی می کند و دایه او گاوی است به نام برمایه. فریدون از فره ایزدی برخوردار است. او شاه را دستگیر می کند اما هنگام کشتن او فرشته ای بر فریدون ظاهر می شود و میگوید که نباید ضحاک را بکشد بلکه باید او را در کوه البرز زندانی کند.

گاو در اسطوره ها نماد زمین است . زمین بر روی دو شاخ گاو قرار گرفته است. پس فریدون به وسیله زمین پرورده میشود , دایه ی  مشخصی ندارد و همه ی زمین دایه ی اوست پس فریدون نماد انسانی است در همه ادوار تاریخ با پرورش دایه زمین  که فره ایزدی (روح و حمایت خداوندی) همراه اوست. فریدون هر چند شاه ظالم را از حکومت به زیر می آورد اما نمی تواند آن را از بین ببرد . فریدون نماد خیر است وضحاک نماد شر .خیر وشری که تا اتمام دنیا زنده اند و با هم در جنگ هستند فریدون اجازه کشتن ضحاک را ندارد باید آن را زندانی کند تا یک کفه ترازو تا آخر زمان باشد.ضحاک در کوه دماوند (بلند ترین کوه ایران زمین-کوهی که از جمله رشته کوه های البرز است .البرزی که در نمادها همان قاف است که اطراف عالم را فرا گرفته) با بند محکم بسته می شود .پس حاکم ظالم وظلم او اطراف دنیا را احاطه کرده و در کنار خیر وزیبایی های موجود در دنیا به حیاتش ادامه می دهد.

ضحاک زنده است و هر از گاهی فرصت می یابد تا به چهره ای تازه به پادشاهی دست یافته و حکومت ظالمانه خود را از سر گیرد. بر اساس اسطوره هایی که در ادامه ی آن گفته اند ضحاک در آخر زمان بند از وجود می گسلد و دوباره به میان مردم برگشته و ظلم می کند تا سرانجام به دست سوشیانت (منجی آخر زمان) میمیرد, شری که سرانجام به دست خیر کاملا از بین میرود.

در این داستان تا زمانی که مردم آزادی را نخواستند شاه بر آنها  حکومت می کرد که بازتاب یکی از آیه های قرآن است (نقل به مضمون) : سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهیم مگر آنکه مردم خو دشان بخواهند.

در نتیجه داستان ضحاک یکی از زیباترین داستان های سیاسی و اجتماعی شاهنامه است که درس های بسیاری نه تنها به مردم بلکه به حکمرانان ظالم می دهد  که پایان زندگی حاکم ظالم سرنوشتی بهتر از ضحاک نیست.

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 13:41 توسط ز.رها |

آزادی!

خبر کوتاه‌ بود

اعدام‌ شان‌ کردند!
خروش‌ دخترک‌ برخاست‌
لبش‌ لرزید
دو چشم‌ خسته‌اش‌ از اشک‌ پر شد
گریه‌ را سر داد
و من‌ با کوششی‌ پر درد
اشکم‌ را نهان‌ کردم‌
چرا اعدامشان‌ کردند؟
می‌پرسد ز من‌، با چشم‌ اشک‌آلود
عزیزم‌، دخترم‌
آنجا شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
دروغ‌ و دشمنی‌ فرمانروایی‌ می‌کند آنجا
طلا، این‌ کیمیای‌ خون‌ انسان‌ها
خدایی‌ می‌کند آنجا
شگفت‌انگیز دنیایی‌ست‌
که‌ همچون‌ قرن‌های‌ دور
هنوز از ننگ‌ آزار سیاهان‌، دامن‌ آلوده‌ست‌
در آنجا حق‌ و انسان‌ حرف‌های‌ پوچ‌ و بیهوده‌ست‌
در آنجا رهزنی‌، آدم‌کشی‌، خون‌ ریزی‌ آزادست‌
و دست‌ و پای‌ آزادی‌ در زنجیر
عزیزم‌، دخترم‌
آنان‌ برای‌ دشمنی‌ با من‌
برای‌ دشمنی‌ با تو
برای‌ دشمنی‌ با راستی‌ اعدام‌ شان‌ کردند
و هنگامی‌ که‌ یاران‌
با سرود زندگی‌ بر لب‌
به‌ سوی‌ مرگ‌ می‌رفتند
امید آشنا می‌زد چو گل‌ در چشمشان‌ لبخند
به‌ شوق‌ زندگی‌، آواز می‌خواندند
و تا پایان‌ به‌ راه‌ روشن‌ خود با وفا ماندند
عزیزم‌
پاک‌ کن‌ از چهره‌ اشکت‌ را، ز جا برخیز
تو در من‌ زنده‌ای‌، من‌ در تو
ما هرگز نمی‌میریم‌
من‌ و تو با هزارانِ دگر
این‌ راه‌ را دنبال‌ می‌گیریم‌
از آن‌ ماست‌ پیروزی‌
از آن‌ ماست‌ فردا
با همه‌ شادی‌ و بهروزی‌
عزیزم‌
کار دنیا رو به‌ آبادی‌ست‌
و هر لاله‌ که‌ از خون‌ شهیدان‌ می‌دمد امروز
نوید روز آزادی‌ست!

هوشنگ ابتهاج ( سایه)

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:27 توسط ز.رها |

عطاء‌الله جنگوک، نوازنده ایرانی تار و سه‌تار و پژوهشگر موسیقی محلی که از روز جمعه گذشته به علت سکته و خونریزی مغزی به اغما رفته بود، روز چهارشنبه، اول اردبیهشت (21 آوریل) در تهران درگذشت.

من هم در گذشت این هنرمند گرامی را به جامعه ی هنر تسلیت عرض می کنم.

روحش شاد و یادش گرامی

+ نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 23:57 توسط ز.رها

حباب خاک


امروز با خواندن دوباره ی یکی از اشعار شاملو بر آن شدم که این مطلب را بنویسم و بیش از هر چیز دیدن عبارت "حباب خاک "تعجب من را برانگیخت.

ای کاش می توانستم

-یک لحظه می توانستم ای کاش-

بر شانه های خود بنشانم

این خلق بی شمار را،

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست

و باورم کنند.

ای کاش

می توانستم!

منظور از حباب خاک در این شعر، زمین خاکی است که در گرد بودن و پوچی و بی ارزشی به حباب شباهت دارد.

همانگونه که حباب به کوچکترین اشارتی مترکد و از بین می رود، این دنیا نیز آنقدر کم ارزش و بی اساس است که پس از یک دوره وابستگی به آن، با دیدن کوچکترین بی وفایی از او، تمام ارزش و تصوری که در ذهن آدمی از این دنیای پوچ نقش بسته است به یک باره فرو می ریزد و دیگر ارزش ابتدایی را در ذهن آدمی ندارد.

اما آنچه جالب است به کار بردن چنین مضمونی در شعر شاملو است. به گونه ای که اگر آن را در شعر مولوی ،سنایی، عطار و حتی حافظ میدیدم به این اندازه شگفت زده نمی شدم.

دیدگاهی که شاملو در اشعار خود ارائه می دهد بسیار نزدیک به خیام است. به این معنی که با انکار کردن وجود دنیایی دیگر، به این نتیجه می رسد که آنچه دارای اهمیت است این سرای خاکی است و بهتر است که آدمی "دم را غنیمت شمرده " و تا جایی که می تواند از این دنیا لذت ببرد.

بنابراین بر اساس این دیدگاه هرگز این جهان چهره ای مذموم ندارد، بلکه دوست داشتنی و حتی گاهی قابل ستایش است.

به نظر من به کار بردن این عبارت در شعر شاملو  دو دلیل دارد: اول اینکه؛ ادیبان و محققان معتقدند که شعر در یک حالت وحیانی و به دور از خودآگاه ذهن انسان بر او القاء می شود.و از آنجایی که هر گاه فعالیت خودآگاه ذهن آدمی کم می شود نا خودآگاه مجال ظهور می یابد،درست همانند ساعات خواب. در گفتن شعر نیز گاهی شاعر تحت تاثیر ناخودآگاه خود قرار گرفته و مطالبی را مطرح می کند که شاید تناسب کمتری با افکار و اندیشه های او دارد. در این مورد نیز می توان کفت شاملو تحت تاثیر ناخودآگاه ذهن خود که برآیند جامعه ی عرفانزده ی ایرانی است قرار گرفته و از تعبیر " حباب خاک" استفاده کرده است. بی شک شاعر با زندگی کردن در این جامعه و آشنایی با ادبیات عرفانی تحت تاثیر چنین اندیشه ای قرار گرفته است.

دوم اینکه؛ مضمون شعر به کار بردن این عبارت را ایجاب کرده است. شاملو در این شعر مردمی را نقد می کند که خورشید دروغین حقیقت را باور کرده اند و از آنجایی که به عدل شیفته بودند " با آفتاب گونه ای آنان را اینگونه دل فریفته بودند." بنابراین، دنیایی که در آن "اشرف مخلوقات" چنین ساده لوحانه حقیقت را واژگونه دریافته است و تلاش شاعر فهمیده نیز او را متقاعد نمی کند بی شباهت به حبابی بی ارزش و تهی نیست. حبابی که با کوچکترین پرتوی از حقیقت پوچ و تهی بودن آن بر شاعر هویدا می شود.


پی نوشت

این هم شعری از استاد شفیعی کدکنی تقدیم به مبارزان سبز اندیش ایران زمین

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد *** گه دشمن خلق وفتنه پرور باشد

بايد بچشد عذاب تنهايی را *** مردی که زعصر خود فراتر باشد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 0:22 توسط ز.رها |

سال صبر و اسقامت

بهارتان خجسته باد


درود بر شمايان كه پندار نيك را با كردار نيك زينت مي بخشيد


و با گفتار نيك به ديدار ياران مي رويد


خدایا چنان کن که هر روز ما


همه سبز باشد چو نوروز ما


هر روزتان نوروز و نوروزتان پيروز باد







 

 

امسال سالم را نو خواهم کرد

هفت سینم را خواهم چید

سینهایم تکمیل است

می چینمشان یکی یکی

سیاهی سیرتت در پس سفیدی نقابت را

سفیدی چشمت را در پی  ک. ودتای بزرگت

سوز دل  مادر ندا را

سردی تن سهراب را

سینه چاک خورده کیانوش را

سرخی خون جوانان را

 و سنگینی  بغضم  را

...........

اینها را که چیدم ، سبز خواهم کرد گندم نداشته ام را به برکت محور عدالتت

و خواهم خواند ...

حول حالنا الی احسن الحال .......... آمین یا رب العالمین. 

برگرفته از :

http://beenam.blogfa.com/

 
+ نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 1:55 توسط ز.رها |